درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
آخرین مطالب
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان عاشقشم و آدرس kasra.LoxBlog.com لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 9
بازدید دیروز : 26
بازدید هفته : 9
بازدید ماه : 501
بازدید کل : 79159
تعداد مطالب : 60
تعداد نظرات : 38
تعداد آنلاین : 1



Alternative content


عاشقشم
ضرر نمیکنی
دو شنبه 16 دی 1389برچسب:سرگذشت, :: 19:39 ::  نويسنده : sara       

چند وقته امتحان ها شروع شده

دوشنبه ی هفته ی پیش که نشد ببینمش

یعنی شد ولی خیلی کم واسه همین دلم تنگیده!

اون شب یه اتفاقاتی هم افتاد که احتمالا دیگه نمیتونیم

همدیگرو تو خونه ی مادر بزرگم ببینیم

یه جورایی قضیه داشت لو می رفت

شایدم لو رفته باشه ولی مادر بزرگم به روی خودش نیاورده!

احتمالا وسط امتحان ها یا آخرش با 2 تا از دوستامون

که اونام با هم دوستن میریم باغ اونا

البته معلوم نیست بشه

خیلی هم مشتاق نیستم

چون طی امسال یه اتفاقاتی افتاد که

رابطه ی صمیمی ما هم شکراب شد!



دو شنبه 1 دی 1389برچسب:, :: 17:39 ::  نويسنده : sara       

این دوشنبه با این که دیدمش خیلی هم پیش هم بودیم

ولی برای من بدترین شب با اون بودن بود

یه اتفاقاتی افتاد که برام سنگین تموم شد

بعضی وقت ها اتفاقات خیلی ساده

میتونه رنج های بزرگی به وجود بیاره!

این از همون اتفاق ها بود

الان هم چند روزه بهش زنگ نزدم

من معمولا خیلی کم گریه میکنم البته جلوی بقیه

سه شنبه توی مدرسه چند تاقطره اشک بیشتر نریختم

ولی دوستام که تاحالا ندیده بودن من گریه کنم

همه دورم جمع شده بودن ببینن قضیه چیه

من که نتونستم بگم

حتی چندتا از بچه ها زنگ زدن از اون بپرسن ولی

مثل اینکه چیزی نگفته بود

شاید هم نمیدونسته من برای چی ناراحتم!

تا اون شب هیچ وقت اونجوری ندیده بودمش

خیلی چیزا گفت که باورم نمیشه

حرفایی که قبلا میزد با حرفای اون شبش مطابقت نداشت

شاید برای اون چیز مهمی نبوده ولی برای من خیلی مهم بود

حرفا و کارای اون شب مثل فیلم از جلوی چشام رد میشه

اعصابمو خرد کرده

 ولی بازم میگم دوستش دارم

 

 



26 آذر 1389برچسب:سر گذشت, :: 20:20 ::  نويسنده : sara       

بالاخره محرم هم باهمه ی خوبی هاو بدی هاش گذشت

چه روزای خوبی بود

یعنی خدا توفیق میده سال دیگه هم

به مجلس های حسینش بریم؟

دلم تنگیده

 



18 آذر 1389برچسب:سر گذشت, :: 18:55 ::  نويسنده : sara       

سلاااااااااااااااااام

امروز رفتم مسجد

اونجا شیرینی میدادن

یکی براش گرفتم

بهش دادم گفت:اگه میخواستم خودم میگرفتم

البته منظور بدی نداشت ولی خب.........

ماه محرم رو خیلی دوست دارم

مخصوصا سینه زنی هاش رو

دوست ندارم تموم بشه!



15 آذر 1389برچسب:سر گذشت, :: 17:13 ::  نويسنده : sara       

امروز قرار بود برم خونه ی مادر بزرگم بخوابم

انگار دوست نداره من برم اونجا

آخه چرااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اولش که گفت میام خونتون میخوام برم حموم

بعدش که دید اینجا نمیتونه بره

الان نمیدونم چه بهونه ای آورده

که مامانم میگه لازم نکرده بری اونجا بخوابی

دلم براش تنگ شده

خدااااااااااااااااااااااااااااا

خیلی دوستش دارم نیاز به بوسش دارم!

خودشم میدونه

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

بای



14 آذر 1389برچسب:love, :: 19:34 ::  نويسنده : sara       

 

اول به نام عشق. . . دوم به نام تو. . . سوم به ياد مرگ . . . بر لوح شيشه اي قلبت بنويس:

يا تو و عشق، يا من و مرگ زمان! به من آموخت كه دست دادن معني رفاقت نيست....

بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست



13 آذر 1389برچسب:سر گذشت, :: 20:7 ::  نويسنده : sara       

دوشنبه ی هفته ی قبل رفتم خونه ی مادر بزرگم

واااااااااااای نمیدونین چقدر حال داد

مخصوصا نصفه شبش!

تا صبح تو بغلش بودم

یه ادکلن روز تولدش براش گرفته بودم  زده بود

کل خونه رو بوی عطرش برداشته بود

وقتی تو بغلش بودم همش دوست داشتم بو بکشمش!

اون شب طولانی ترین بوسمونو داشتیم

آخه هیچ کدوم دلمون نمیومد ول کنیم

البته یه دلایلی هم داشت که از نوشتنش معذورم!

کلا خیلی حال کردم

شاید ای هفته هم برم

ااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدا یعنی میشه؟!



28 آبان 1389برچسب:سر گذشت, :: 18:44 ::  نويسنده : sara       

 

امروز با جاریم رفتم استخر

خیلی خوش گذشت

تا حالا ندیده بودمش ولی خیلی باهاش حال کردم

فقط جای عزیزم خالی بود

دلم براش تنگ شده

حیف که نمیتونم ببینمش وگرنه خدا میدونه چقدر بوسش میکردم!!!!



28 آبان 1389برچسب:love, :: 11:40 ::  نويسنده : sara       

نمي بخشمت ....

بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي ....

بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ....

نمي بخشمت ....

بخاطر دلي كه برايم شكستي .... 

بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي .....

نمي بخشمت ....

بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي .....

بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ....

نمي بخشمت چون در مورد عشقم ترديد کردي...

نمي بخشمت چون بدون اينکه بدوني چي به سر من مياد گذاشتي رفتي....

نمي بخشمت چون بهت گفتم چرا زنگ نميزنم ولي تو انگار اون موقع گوش نداشتي....

نمي بخشمت چون حتي خبر منو از دوستام نگرفتي ولي من هميشه خبر تورو از اونا ميگرفتم....

نمي بخشمت...

به خدا نمي بخشمت...

ولي به خاطر عشقي که بر قلبم حک کردي مي بخشمت....



27 آبان 1389برچسب:love, :: 11:21 ::  نويسنده : sara       

 

 

دلتنگم و دیدار تو درمان من است / بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ تنی مباد و بر هیچ دلی / آنچه از غم هجران تو بر جان من است