درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
آخرین مطالب
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان عاشقشم و آدرس kasra.LoxBlog.com لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 28
بازدید دیروز : 26
بازدید هفته : 28
بازدید ماه : 520
بازدید کل : 79178
تعداد مطالب : 60
تعداد نظرات : 38
تعداد آنلاین : 1



Alternative content


عاشقشم
ضرر نمیکنی
سه شنبه 19 دی 1391برچسب:love, :: 11:31 ::  نويسنده : sara       
 
آه مـرد مـن !

 

مـا تکـرار نخـواهـیـم شـد

همیـن یک بـار کـافی سـت

بـعـد از مـا

زمیـن آرزوی دیگـری نـدارد

دنـیـا تـمـام می شـود ...

از وقـتی عـاشـقـت شـده ام

صـدای مـن

صـدای همیـشـه نـیـسـت

مـدام در آغـوشـم گـمـت می کنـم ...

بـا مـن چـه کـرده ای

کـه خـودم یـادم می رود

و تــو نـه ؟

بـا مـن چـه کـرده ای

کـه هـر صبـح

چشـم هـات را بـه گـوشـه ی لـب هـام سنجـاق می کنـم

تـا نگـاهـت همیـشـه بـخـنـدد !؟




سه شنبه 19 دی 1391برچسب:love, :: 11:26 ::  نويسنده : sara       
 
فـرصتی نمـانـده اسـت

 

بیـا همدیگـر را بـغـل کنیـم

فـردا

یـا مـن تـو را می کشـم

یـا تـو چـاقـو را در آب خـواهی شـسـت

همیـن چنـد سطـر

دنـیـا بـه همیـن چنـد سطـر رسیـده اسـت ...


بـه اینکـه انسـان

کـوچـک بمـانـد بهتـر اسـت

بـه دنیـا نیـایـد بهتـر اسـت ...


 

اصلا

ایـن فیـلـم را بـه عـقـب بـرگـردان

آن قـدر که پـالتـوی پـوسـت پـشـت ویـتـریـن

پلـنگی شـود

کـه می دود در دشـت هـای دور

آن قـدر که عصـاهـا

پیـاده به جنگل بـرگـردنـد

و پـرنـدگـان

دوبـاره بـر زمیـن

زمیـن ...


نـه !

بـه عـقـب تـر بـرگـرد

بگـذار خــدا

دوبـاره دسـت هـایـش را بشـویـد


در آیـنـه بنگـرد

شـایـد

تصمیـم دیگـری گـرفـت !



سه شنبه 19 دی 1391برچسب:love, :: 11:24 ::  نويسنده : sara       

وای از نـیـمـه شبـی

 

کـه بـیـدار شـوم

تــو را بخـواهـم ...

و خـودم را در آغـوش دیـگـری بـیـابـم !



دو شنبه 18 دی 1391برچسب:سرگذشت, :: 11:5 ::  نويسنده : sara       

چند وقتی میشه که ازت خبری ندارم

نمیدونم دقیقا چی شد که اینطوری شد

حتی نمیدونم بازم دوست دارم برگردم به روزای خوبمون یا نه

امروز امتحان داشتم

ناخودآگاه کل مسیر برگشتن به خونه رو دنبال تو میگشتم و خاطرات بعد از امتحانامو مرور میکردم

یادم اومد هیچوقت بعد از امتحان تنها بر نگشته بودم خونه

دلم واسه اون روزا تنگ شده

ولی هیچ راه برگشتی واسم نذاشتی

هروقت فکر میکنم بهت زنگ بزم با خودم میگم چرا باز خودمو درگیر کاراش کنم.......

میترسم

هم از فردای با تو میترسم

هم از فردای بدون تو

شده کاووس برام که آیندمو قراره چطوری بگذرونم

تو هم دلت واسم تنگ میشه ؟ یاد من میوفتی ؟

یا راحت زنگیتو میگذرونیو خوشی ؟

کاش میتونسم حرفای دلمو که هیچ وقت نتونستم بزنم بهت میگفتم

هیییییییییییییییییییییی............



چهار شنبه 8 آذر 1391برچسب:love, :: 19:2 ::  نويسنده : sara       

آغوشی میشوم و تورا به اندازه ی تمام اشتباهاتت بغل میکنم ،
بدون آنکه حرفی میانمان رد و بدل شود ،
فقط نگاه باشد و نفس ،
زندگی آنقدرها دوام نمی آورد ،
همین حالا هم دیر است

 



چهار شنبه 8 آذر 1391برچسب:love, :: 19:0 ::  نويسنده : sara       

عزیزم اونی که داری خودتو واسش جرررر میدی...
حتی لباس تنشم سلیقه منه!!
گفتم در جریان باشی



چهار شنبه 8 آذر 1391برچسب:love, :: 18:57 ::  نويسنده : sara       
توىِ "زندگــ ــ ــ ــیت"


جــزءِ اون دسته از اَفـــ ـــرادى باش که :


اگه یکی از پُشت چشماتو گرفت ،


فقط یه نفر تو ذهـــنت بیاد ،


نــــه چـــند نـــفـــر


 


چهار شنبه 8 آذر 1391برچسب:love, :: 18:55 ::  نويسنده : sara       
یه وقتایی هست که هی بیدار میمونی با خودت میگی :
الانه که زنگ بزنه
الانه که اس بده
الانه که …
و همین روال ادامه پیدا میکنه تا زمانیکه باورت میشه واقعا رفته …
 


چهار شنبه 8 آذر 1391برچسب:love, :: 18:43 ::  نويسنده : sara       

کل اسم های تو موبایلم رو به اسم تو تغییر دادم...

حالا هرروز بهم زنگ میزنی!

یکبار هم نه ، چند بار ، تازه تغییر صداهم میدی...!!!

من که میدونم تو هم دلت تنگ منه.......!!



چهار شنبه 8 آذر 1391برچسب:سرگذشت, :: 18:31 ::  نويسنده : sara       

واقعا نمیفهمم آخه چرا؟

خب چرا ؟

چرا با اینکه اینهمه اذیت میکنه باز دوستش دارم ؟

امسال تولدشو تو روز تولدش تبریک نگفتم

چند روز بعدش گفتما

ولی خب به درد نمیخورد

نه اینکه یادم بره ها نه

اتفاقا انقد نقشه کشیده بودم که یه کادوی خوشگل بهش بدم

ولی تولدش تو زمانی بود که قرار بود به هم فرصت بدیم به رفتارامون فکر کنیم

واسه این حق نداشتم بهش زنگ بزنم

البته خواستم یکم تنبیه شه

نمیدونم شد یا نه

وگرنه آدم که تولد عشقشو فراموش نمیکنه

حتی وقتی دوستم به من اس داد که تولدشو تبریک بگه

بهش گفتم خودش بهش اس بده تا حداقل من که بهش اس نمیدم احساس تنهایی نکنه

و فکر نکنه تو این روز مهم کسی به فکرش نیست

به هر حال بعضی وقتا این تلنگرا لازمه

خودش میدونه چرا اینکارو کردم



جمعه 21 مهر 1391برچسب:سرگذشت, :: 12:6 ::  نويسنده : sara       

شکر خدا خوبیم

مشکلات داریم ولی بازم باهم خوبیم

همدیگرو دوست داریم

چون من کنکور دارم زیاد همدیگرو نمیبینیم

ولی از همون دورم عاشقشم



سه شنبه 24 مرداد 1391برچسب:سرگذشت, :: 10:53 ::  نويسنده : sara       

دیروز شوهر جونمو دیدم

دلم براش یه ذره شده بود

رفتیم نشستیم مشکلامونو حل کردیم

انقد راحت وقتی پیش همیم مشکلامون حل میشه

هردو کنار میایم

نشستم تو بغلش از هرچی که میخواستم حرف زدم

اگه پیش هم باشیم زندگیمون خیلی شیرین میشه

چون هیچوقت نمیتونیم رودر رو باهم دعوا کنیم

حتی نمیتونیم بلند حرف بزنیم

اگه تو خونه هیچ کس هم نباشه بازم آروم صحبت میکنیم

اصلا باورم نمیشه انقد دلم واسه مهربونیاشو خنده هاش تنگ شده بود



یک شنبه 22 مرداد 1391برچسب:love, :: 15:12 ::  نويسنده : sara       

خیلی زیاد درگیر روزمرگی زندگی شده ایم.
اما اگر کمی از بالاتر به زندگی نگاه کنیم زندگی فقط به اندازه نگاه کردن به این عکس طول میکشد.

http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/11/25.jpg
.
این مدت کم ارزش بغض و کینه و دشمنی با همدیگر رو دارد؟
بهتر نیست از فرصت کم برای مهربونی با همدیگر استفاده کنیم؟؟



یک شنبه 22 مرداد 1391برچسب:love, :: 15:11 ::  نويسنده : sara       


حالا که تموم شد تو هم داری می ری
مبادا دست کسی رو بگیری
خدایا نگاه کن درست تو چه وقتی
پر از اشکم اما می خندم به سختی
گلوم و رها کن تو ای هق هق من
می موندم من و اون نبود عاشق من
مبادا که عشقم تو قلبش بمیره
می ترسم که دست کسی رو بگیره
بگین کار اینبار ازم بر نیومد
بگین کم آوردم یا صبرم سر اومد
بگین باز بیاد و به قلبم بشینه
بگین جای اسمش هنوز نقطه چینه


یک شنبه 22 مرداد 1391برچسب:love, :: 15:7 ::  نويسنده : sara       
وقتی زنی عــاشـق میشود،دستــِـ خـودش نیستــ ؛

بــا صـدای آرام صـحـبـتــ میکند . . .عـشـوه هـایـش بـیـشـتــر میشود . . .

حـسـادت زنــانــه میکند . . . چـون نمیخواهد کـسی حـتـی بـــه عـشـقـش نـگاه کـنـد،

هـمـیـشــه میگویـــد تــــو مــا ل مــن هـسـتـی !

دوستــ دارد عشقش، از پشتــ دستانش را دور بـدنـش حـلـقـه کند، گـردنش را بـبوسـد

... چشمانش خــُـمـار میشود.به آرامی گـوشـه ی لـبـش را گـــاز میگیرد . . .

صدایش میلرزد، زیر لب میگوید دوستـتــ دارم !

زن میداند کــه وجودش با عشق کامل تر میشود و بــا بــوســـه ای عاشقانــه بــه اوج آرامــش میرسد . .


چهار شنبه 11 مرداد 1391برچسب:سرگذشت, :: 14:40 ::  نويسنده : sara       

سلام:

یه دروغ بهش گفتم

بهش خیانت کردم

خیانت جسمی نه خیانت کلامی

یه کاری رو نباید انجام میدادم و انجام دادم

هیچوقت خودمو نمی بخشم

از اونم خواستم هیچوقت منو نبخشه

چون به خدا قول داده بودم هیچوقت بهش دروغ نگمو زیر قولم زدم

امروز دستمو گذاشتم رو قرآن و کامل واسش تعریف کردم

راست راست گفتم

ولی بعدش بهش گفتم که منو فراموش کنه و دیگه بهم زنگ نزنه

چون دیگه روم نمیشه تو چشای قشنگش نگاه کنم

امیدوارم خوشبخت بشه

خودمو نمیبخشم



سه شنبه 3 مرداد 1391برچسب:سرگذشت, :: 21:51 ::  نويسنده : sara       

بعد از مدت ها رابطه مون داره روز به روز بهتر میشه

بهم قول داده دیگه هیچوقت بهم دروغ نگه

چند روز پیش با دوستاش رفته بود بیرون از صبحش بهم زنگ نزدو خبری ازش نبود

تا اینکه از گوشی زن داداشش بهم اس داد که بیرونه و گوشیشو خونه جا گذاشته و تا یک ساعت دیگه بر میگرده

بهم زنگ میزنه

بعد فهمیدم گوشیش دستش بوده

نمیدونم شاید من زیاد اذیتش میکنم که مجبور شده این دروغو بگه

به هر حال شبش دیدمشو با هم حرف زدیم

خیلی از دستش عصبانی بودم

داشت عین بچه هایی که کار بدی میکننو از مامانشون طلب بخشش میکنن حرف میزد

آخه اگه من اونو نبخشم کیو ببخشم؟

وای چقد دلم میسوخت وقتی اونطوری حرف میزد

کلی باهاش دعوا کردم

وقتی سرمو برگردوندم طرفش دیدم اشک تو چشاش جمع شده

من عشقمو به گریه انداخته بودم

واقعا متاسفم هیچوقت دلم نمیخواست باعث گریه ی مردم بشم

اولین بار بود که اشکشو دیدم

تو این 5 سال هیچوقت ندیده بودم حتی زیر بار بزرگترین مشکلات سر خم کنه

چقدر قیافش دوست داشتنی شده بود دوست داشتم هرچه زودتر بغلش کنم

البته نا گفته نماند که بعدش خودم زدم زیر گریه و اومد بغلم کرد

اون قدرت مردونشو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم

چشماش خیلی قشنگه فکر کنم همون چشماشه که منو طلسم کرده و اسیرش شدم

خدا جون واسم نگهش دار

الان ماه رمضونه شوهر جونم به خاطر مشکلات عصبی که معدشو از کار انداخته و مسببش من بودم نمیتونه روزه بگیره

البته تا الان هر روز پا شده با من سحری خورده و تلاششو کرده

ولی خب نتونست ادامه بده و وسط روز مجبور شد بازش کنه

قربونش برم که این همه مشکل داره و باز عین یه مرد پشتمه

اگه نبود میخواستم چکار کنم؟

دوستت دارم نفسم



دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:سرگذشت, :: 14:13 ::  نويسنده : sara       

سلام

فکر کنم خیلی وقته نیومدم اینج و واسه عشقم چیزی ننوشتم

خیلی اتفاق ها افتاده

رفتیم حلقه دیدیم بعدش خریدیم

امتحانامو دادمو

چند بار دیدمشو کلی خوش گذروندیم

واسم ترشیو آبنبات چوبی خرید که با هم خوردیم خیلی حال داد

از همین امروز قرار شده بخاطر درسمو درسش 5و10و15و20و...

هر ماه بهم زنگ بزنه

منم فقط اگه کار مهمی باهاش داشتم بهش زنگ بزنم

مثلا اگه خواستیم بریم بیرونو همدیگرو ببینیم

هنوز دوستش دارم

هنوز عاشقشم

هنوز ماهه منه

با اینکه جدیدا زیادتر دعوا میکنیم

اما هردومون زود همدیگرو میبخشیمو کوتاه میایم

چند روز پیش که دیدمشو حلقمو داد

خیلی خوشگلتر شده بود

وقتی میخواست بهم بده نشستو ازم خواستگاری کرد

چه احساسی قشنگی بود وقتی دلم داشت از جاش میومد بیرون

نمیدونم اگه یه روز نباشه میخوام زندگیمو چطوری بگذرونم

خداکنه همیشه کنارم با خوشی زنگی کنه

خیلی اذیتش میکنم

نمیدونم چطوری اذیتامو کم کنم

از سر کار که میاد خسته بدون ناهارو خواب تا آخر شب به من اس میده

الهی بمیرم انقدر از دستم زجر نکشه

پول شارژامونو تمامشو اون میده

این چند وقته که هرچی کار کرد خرج من واسه شارژو حلقه و ... کرد

چطوری ازش تشکر کنم؟

فقط میدونم خیلی شرمندشم

بخاطر اذیتامو همه چی

چطوری میتونم ادعا کنم دوستش دارم در حلیکه با اذیتام واسش روز

خوشی نذاشتم

خیلی بخشنده است خیلی مرده

میخوامش تا آخر عمرم



یک شنبه 12 آذر 1390برچسب:سرگذشت, :: 18:36 ::  نويسنده : sara       

دیروز عشقمو دیدم

الهی بمیرم چقدر لاغر شده بود

چند وقت بود ازش غافل شده بودم

چرا نفهمیدم داره این همه سختی میکشه

خودمو نمیبخشم

من که این همه دوستش دارم یعنی من که این همه ادعای دوست داشتنشو

میکنم چرا انقدر ازش غافل بودم

عشقم از این به بعد بیشتر مراقبتم

قول میدم

خدا هم کمکم میکنه



یک شنبه 11 آذر 1390برچسب:سرگذشت:, :: 18:29 ::  نويسنده : sara       

چقدر ناراحتم

دیشب بابام اومد تو اتاقم خودمو به خواب زده بودم

گوشیمو برداشتو چیزایی که نباید میخوندو خوند

انگار روز قبلش رفته بوده تو اتقم وچندتانامه که سال قبل به هم داده بودیمو خوند

وای که چه حس بدیه وقتی نتونی تو چشای بابات نگاه کنی

ولی از ایت جهت که فهمید دوستش دارم خوب شد



پنج شنبه 26 آبان 1390برچسب:سرگذشت:, :: 22:8 ::  نويسنده : sara       

امروز یه کاری کردم که عشقمو ناراحت کردم

اسمشو با تیغ رو بدنم نوشتم

بعد از سر کار پاشد اومد منو ببینه

رفتیم خونه زنداداشش

چقدر باهام دعوا کرد

وسط راه منو سوار موتورش کرد

چادرم گیر گرفت به ترمزش کامل پایینش پاره شد

الهی فداش بشم کارت اعتباریشو داد که برم چادر بخرم

اگرچه هیچ وقت چادر نمیگرفتم ولی مجبور شدم کارتو ازش بگیرم

دیشبشم با دوستم رفتم بیرون دو تا ست آویز گوشی و جاکلیدی دیدم

بعد بهش زنگ زدم که بیاد بگیره سریع اومد

چقدر دوستش دارم

و چقدر کارای جالبی میکنه که واسم ارزش داره

این لحظه ها رو با هیچی عوض نمیکنم

 



پنج شنبه 19 آبان 1390برچسب:سرگذشت:, :: 17:32 ::  نويسنده : sara       

امروز با یکی از دوستام رفتیم بیرون

اولش که بهش زنگ نزدم چون میدونستم سر کاره

ولی آخرش باز دلم طاقت نداد گفتم بهش زنگ بزنم حداقل حالشو بپرسم

گفت داخل شهره

خیلی خوشحال شدم که میتونم ببینمش

ولی فکر کنم از دستم خیلی ناراحت شد

چون هر دفعه زنگ زدم یه جا بودم میگفت وایسا ولی باز جابه جا میشدم

خوب چکار میتونستم کنم اگه خودم تنها بودم چند دقیقه که سهله یه روزم منتظرش میموندم

ولی چون با دوستم بودم نمیشد!

در هر حال تونستم ببینمش 

عاشقشم 



دو شنبه 16 آبان 1390برچسب:سرگذشت:, :: 11:45 ::  نويسنده : sara       

دیشب که داشتم باهاش حرف میزدم

بهش دروغ گفتم

با اینکه هر لحظه حرف زدن باهاش اندازه ی یه عمر برام ارزش داره

وقتی پرسید دوباره بهت زنگ بزنم؟

گفتم واسم مهم نیست

ولی بازم زنگ زد

چقدر احساس شرمندگی میکنم

عشقم تو خیلی خوبی واسم بهترین مرد دنیایی

که انقدر باهام کنار میای

مرسی گلم



شنبه 12 آبان 1390برچسب:سرگذشت:, :: 19:24 ::  نويسنده : sara       

امشب بهش اس دادم

کار داشت خلاصه نتونستیم اس بازی کنیم

ولی آخرین اسش دقیقا چیزی بود که منتظر شنیدنش بودم

آخ که چه حالی کردم وقتی بهم گفت تو بغلت واسم جا باز کن

می خوااااااااااااااااامش



شنبه 14 آبان 1390برچسب:سرگذشت:, :: 19:20 ::  نويسنده : sara       

بالاخره بعد از اینکه کادوشو بهش دادم

دوباره امروز تونستم صدای قشنگشو بشنوم

چقدر صداش واسم آرامش داره

خدا کنه همیشه این آرامش بمونه

عشقم دوستت دارم

به اندازه ی تمام عشقای دنیا

 

 



چهار شنبه 11 آبان 1390برچسب:سرگذشت:, :: 18:10 ::  نويسنده : sara       

دیروز بعد از مدرسه رفتم کادوشو گذاشتم خونه دوستم

چون نمیتونستم با خودم ببرمش خونه !

بعد از ظهر رفتم خونه دوستم زنگ زدم بهش دانشگاه بود حدود ساعت 7:45 اومد

باهاش رفتم تو کوچه های اطراف محله

یکم دور زدیم هیچ جایی نبود که بتونیم تنها باشیم

همه ی کوچه ها ترافیک بود!!!!!!!!!!!!

بالاخره یه جای خلوتو پیدا کردیم

هنوز وارد کوچه نشدیم یه حرکت جالب کرد که واقعا بهم حال داد!

یهو بغلم کرد و ...

بعد کادو رو بهش دادم

داشتیم راه میرفتیم وسیله های تو جعبه صدا میداد گفت با خودت قابلمه آوردی!

کادو رو که بهش دادم از هم جدا شدیم

تو راه با موتور از کنارم رد شد بلند بهم گفت دوستت دارم که خیلی حال کردم

بعدش که رفت خونشون فکر نمیکردم بازم بیاد جلوی در تا واسه آخرین بار اون شب ببینمش

ولی اومد و خیلی خوشحالم کرد تازه با وجود اینکه یه بچه و یه مرد داشتن از کوچه رد میشدن

بازم بهم گفت دوستت دارم

من که دیشبو فراموش نمیکنم کاش اونم فراموش نکنه و همون اندازه که من حال کردم اونم حال کرده باشه

همش نگران بودم از چیزی که واسش گرفتم خوشش نیاد با اینکه از دوستشم کمک گرفته بودم!

ولی خدا رو شکر عشقم خوشش اومد هم از کادو هم نقاشی ها هم نامه هم شعر

از همه خوشش اومد

 

 



سه شنبه 10 آبان 1390برچسب:, :: 17:41 ::  نويسنده : sara       

 

 

 

 

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آمدكه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

       ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!



سه شنبه 10 آبان 1390برچسب:سرگذشت:, :: 17:27 ::  نويسنده : sara       

شاید امروز بتونم کادوشو بهش بدم

وااااااااااااااااای که چقدر خوشحالم



سه شنبه 9 آبان 1390برچسب:سرگذشت:, :: 17:19 ::  نويسنده : sara       

تمام آرزوم این بود که روز تولدش ببینمش

اگرچه کادوش همرام نبود که بهش بدم

ولی واقعا خوشحالم که دیدمش

خودش که میگفت همین که تو بغلشم واسش هدیه تولده

ولی مگه میشه؟!!!!!!!!!!!

خدا چقدر دوستم داره که دعاهامو برآورده کرد

اگه بدونی چقدر واسه دیدنش خدا رو صدا زدم

خدا جون عاشقتم

عشقم میخوامت



دو شنبه 2 آبان 1390برچسب:سرگذشت:, :: 18:56 ::  نويسنده : sara       

باورم نمیشه یک هفته دیگه دوباره تولد عشقمه

خدا کنه از چیزی که براش خریدم خوشش بیاد

تمام سعیمو میکنم که ازم راضی باشه

خدایا تو هم کمک کن

خدایا منو با عشقم خوشبخت کن

این دعاییه که سر تمام نمازام از خدا میخوام

اول سلامتی عشقم بعد خوشبختی مون

خدایا مهرشو از دلم دور نکن

کاری کن تا ابد دوستش داشته باشم

و کنارش به اوج آرامش برسم

عشقم 20 ساله شده

سنی که هر آدمی آرزو داره پا توش بذاره!

خدایا یه کاری کن اونم تا ابد دوستم داشته باشه

وبتونم بهش آرامشی که انتظارشو داره بدم



سه شنبه 19 مهر 1390برچسب:سرگذشت:, :: 18:36 ::  نويسنده : sara       

سلام عشقم

خیلی وقته نتونستم بیام این وبو آپ کنم

خب هرکسی یه مشکلاتی داره منم اقدر مشکل داشتم که با وجود کلی خاطره

نتونستم حتی بیام یه سر بزنم

بگذریم

چقدر زود دیر میشه

انگار همین چند روز پیش بود که تازه این وبو راه اندازی کردم

الان حدود یک ماهه دیگه تولدشه و موندم چی واسش بگیرم

خدا رو شکر که گذر زمان از پارسال تا امسال علاقمو تغییر نداده

تازه بیشترم شده

الان حدود سه ماه یا بیشتره که نتونستم درست ببینمش و

گرمای تنشو حس کنم

احتمالا تا مدت ها بعدم نمیتونم

ولی اشکال نداره یه روزی مال خودم میشه وهر شب توبغلمه

میدونم

 

 



یک شنبه 28 فروردين 1390برچسب:سرگذشت, :: 13:53 ::  نويسنده : sara       

 

امروز خیلی خوشحالم
چون سر کوچه دیدمش
خیلییییییییییییییی خوشگل شده بود
اول که نشناختمش!
وای چقدر دوست داشتم همونجا میپریدم تو بغلش
جیگرم معلوم نیست با خودش چکار کرده بود!
دوستامم بهم گفتن خیلی خوشگل شده بود
اونا هم تعجب کرده بودن
فقط حیف که یه نگاه بیشتر نتونستم بکنم
دیووووووووووووونشم


دو شنبه 22 فروردين 1390برچسب:سرگذشت, :: 17:27 ::  نويسنده : sara       

 

بالاخره امروز بعد از یک هفته انتظار دیدمش
الهی فداش بشم چقدر دلم براش تنگ شده بود
اومد با دوستش مسعود با ماشین از توی کوچمون رد شد
تا رسیدم خونه رفتم تو اینترنت
2 تا ایمیل داده بود
بعد از ظهر رفتم کلاس زبان
با ماشین اومده بود رفتم کنارش نشستم
خیلی دلم میخواست ببینمش
دوست داشتم ساکت بشینه من نگاش کنم
این دفعه حتی به هم دست ندادیم
باورم نمیشه از نزدیک دیدمش و انگشتم هم بهش نخورد!!!!!
واقعا عاشقشم


جمعه 15 فروردين 1390برچسب:سرگذشت, :: 17:23 ::  نويسنده : sara       

 

امروز با هم قرار گذاشتیم تا اول خرداد که تولدمه باهم حرف نزنیم

میدونم خیلی دلم براش تنگ میشه

ولی هم به خاطر کنکور اون هم به خاطر درس من باید فعلا رابطمون تو خاموشی باشه

بهم قول داده هفته ای حداقل دوبار بیاد ببینمش

ایمیل هم به هم میدیم

همین که از صداش محروم شدم خیلی درده زیادیه

من تازه از کربلا اومدم

از قبل از عید که همدیگرو دیدیم

تا الان نه درست حسابی باهاش حرف زدم نه دیدمش

خیلی خاطره دارم براش تعریف کنم

که حداقلش باید تا خرداد صبر کنم



جمعه 18 فروردين 1390برچسب:love, :: 14:19 ::  نويسنده : sara       

 

به هوای تو در این شب دلتنگی سر به هوا شده ام ،

چشمهای بهانه گیر ، دستهای خالی ، شانه های پر از نیاز ،

نه یک لحظه ، نه یک روز حرف از یک عمر دلتنگیست.

انگار عمریست که دلتنگم ، ساده تر میگویم دلم میخواهد همیشه باشی.

ترانه عشق در گوشم مرا به یاد لحظه های قشنگ در کنار تو بودن می اندازد،

گاه می اندیشم به لحظه های دیدار ، گاه میترسم از لحظه های دور از تو بودن .

حرفهای قشنگت را ، درد دلهای شیرینت را که در قلبم مانده برای خودم زمزمه میکنم،

تکرار میکنم تا احساس کنم تو برایم میخوانی قصه عشق را. دلتنگم ،

به امید تو دل به آرزوها بسته ام ، به یاد تو ترانه عشق را زمزمه میکنم ،

میخوانم و میدانم که دلت همیشه با من است.

میخواهم امشب در کوچه پس کوچه ها سرگردان قدم بزنم ،

تا طلوع به من سلامی دوباره گوید و باز بنشینم در انتظار دیدن تو ،

و باز ببینم تو را و بگویم که دوستت دارم. یک غروب دیگر و یک شب پر از دلتنگی ،

کار ما عاشقان همین است ، دلتنگی و انتظار ، اما در مرام ما بی وفایی نیست عزیزم.

به امید تو ای همنفس با تو نفس میکشم و با هر نفس عاشقانه میگویم که دوستت دارم

عزیزم خیلی سخت است بغض گلویت را گرفته باشد اما نتوانی گریه کنی ،

خیلی سخت است قلبت پر از درد باشد اما نتوانی خودت را از این درد خالی کنی



جمعه 19 فروردين 1390برچسب:love, :: 10:15 ::  نويسنده : sara       

جون میکنیم تو زندگی حس میکنیم که زنده ایم

جوانی ها رو باختیم فکر میکنیم برنده ایم

تا یک شکسته می بینیم براش چه اشکها روونه

خودمون هم خوب می دونیم که از دل تنگمونه

نمیشکنیم خوب میدونیم اصلا مهم نیست واسمون

اما ما رو میشکنن مینالیم از دست زمون

ظاهر کارمون شده قهقهمون به آسمون

کلی برو بیا داریم اما چقدر بی همزبون

گول میزنیم خودمونو به آب و رنگ زندگی

عاشقی رو میخوایم ولی برای رفع خستگی

به سادگی دل میدیم و به سادگی دل میکنیم

واسه یه لحظه دلخوشی به هر دری سر میزنیم

روز و شبامون میگذره بی خبر از دل پیر شده

یادش بخیر جوونی رو وقتی میگیم که دیر شده

 



پنج شنبه 25 اسفند 1389برچسب:سرگذشت, :: 17:24 ::  نويسنده : sara       

چند وقت پیش نمایشگاه زده بودیم

امروز اختتامیه بود

کیک که خوردیم اومد دنبالم کلی دور زدیم

فقط 4 بار از جلوی مدرسمون رد شدیم

قرار بود بهم سیگارت و یه نامه وچند تا عکس از خودش وبوس وبغل بده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همشو ازش گرفتم خیلی حال داد

چند وقت پیش یکم باهم دعوا کردیم ولی خیلی زود بیخیال شدیم

انگار نه انگار که اتفاقی افتاده بود!!!!!!!!!

دوست دارم همیشه پیشش باشم

حدود یک هفته قبل داداش کوچیکم آبله مرغون گرفته بود الان منم ازش گرفتم

خیلی بده حالم خیلی خرابه

29 اسفند قراره با خانواده برم کربلا دلم براش تنگ میشه

انشاالله خدا خودش کمک کنه من و اون به راه راست هدایت بشیم!

 



سه شنبه 20 دی 1389برچسب:سر گذشت, :: 18:10 ::  نويسنده : sara       

امروز یه روز برفی بود

که به من خیلی خوش گذشت

چون وقتی می خواستم برگردم اومد دنبالم باهم برگشتیم

اولش اومد تا روی پل فلشمو که قبلا بهش داده بودم بهم بده

بعد داشت میرفت بهش گفتم نمی خوای منو برسونی؟!

خیلی تعجب کرد آخه بهم گفت جدی میگی باهم بریم

منم که سرویسم رفته بود باید با تاکسی میرفتم گفتم بریم!

الهی فداششم کلاهش خیلی باحالش کرده بود

کفش هاشم جدید بود ندیده بودم!

کلا خیلی خوش گذشت...

 



16 دی 1389برچسب:شعر, :: 20:8 ::  نويسنده : sara       

 

نیش دوست از نیش عقرب بدتر است

                           پس بزن عقرب که دردش کمتر است



دو شنبه 16 دی 1389برچسب:سرگذشت, :: 19:39 ::  نويسنده : sara       

چند وقته امتحان ها شروع شده

دوشنبه ی هفته ی پیش که نشد ببینمش

یعنی شد ولی خیلی کم واسه همین دلم تنگیده!

اون شب یه اتفاقاتی هم افتاد که احتمالا دیگه نمیتونیم

همدیگرو تو خونه ی مادر بزرگم ببینیم

یه جورایی قضیه داشت لو می رفت

شایدم لو رفته باشه ولی مادر بزرگم به روی خودش نیاورده!

احتمالا وسط امتحان ها یا آخرش با 2 تا از دوستامون

که اونام با هم دوستن میریم باغ اونا

البته معلوم نیست بشه

خیلی هم مشتاق نیستم

چون طی امسال یه اتفاقاتی افتاد که

رابطه ی صمیمی ما هم شکراب شد!



صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 6 صفحه بعد