درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
آخرین مطالب
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان عاشقشم و آدرس kasra.LoxBlog.com لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 26
بازدید دیروز : 26
بازدید هفته : 26
بازدید ماه : 518
بازدید کل : 79176
تعداد مطالب : 60
تعداد نظرات : 38
تعداد آنلاین : 1



Alternative content


عاشقشم
ضرر نمیکنی
چهار شنبه 8 آذر 1391برچسب:سرگذشت, :: 18:31 ::  نويسنده : sara       

واقعا نمیفهمم آخه چرا؟

خب چرا ؟

چرا با اینکه اینهمه اذیت میکنه باز دوستش دارم ؟

امسال تولدشو تو روز تولدش تبریک نگفتم

چند روز بعدش گفتما

ولی خب به درد نمیخورد

نه اینکه یادم بره ها نه

اتفاقا انقد نقشه کشیده بودم که یه کادوی خوشگل بهش بدم

ولی تولدش تو زمانی بود که قرار بود به هم فرصت بدیم به رفتارامون فکر کنیم

واسه این حق نداشتم بهش زنگ بزنم

البته خواستم یکم تنبیه شه

نمیدونم شد یا نه

وگرنه آدم که تولد عشقشو فراموش نمیکنه

حتی وقتی دوستم به من اس داد که تولدشو تبریک بگه

بهش گفتم خودش بهش اس بده تا حداقل من که بهش اس نمیدم احساس تنهایی نکنه

و فکر نکنه تو این روز مهم کسی به فکرش نیست

به هر حال بعضی وقتا این تلنگرا لازمه

خودش میدونه چرا اینکارو کردم



جمعه 21 مهر 1391برچسب:سرگذشت, :: 12:6 ::  نويسنده : sara       

شکر خدا خوبیم

مشکلات داریم ولی بازم باهم خوبیم

همدیگرو دوست داریم

چون من کنکور دارم زیاد همدیگرو نمیبینیم

ولی از همون دورم عاشقشم



سه شنبه 24 مرداد 1391برچسب:سرگذشت, :: 10:53 ::  نويسنده : sara       

دیروز شوهر جونمو دیدم

دلم براش یه ذره شده بود

رفتیم نشستیم مشکلامونو حل کردیم

انقد راحت وقتی پیش همیم مشکلامون حل میشه

هردو کنار میایم

نشستم تو بغلش از هرچی که میخواستم حرف زدم

اگه پیش هم باشیم زندگیمون خیلی شیرین میشه

چون هیچوقت نمیتونیم رودر رو باهم دعوا کنیم

حتی نمیتونیم بلند حرف بزنیم

اگه تو خونه هیچ کس هم نباشه بازم آروم صحبت میکنیم

اصلا باورم نمیشه انقد دلم واسه مهربونیاشو خنده هاش تنگ شده بود



یک شنبه 22 مرداد 1391برچسب:love, :: 15:12 ::  نويسنده : sara       

خیلی زیاد درگیر روزمرگی زندگی شده ایم.
اما اگر کمی از بالاتر به زندگی نگاه کنیم زندگی فقط به اندازه نگاه کردن به این عکس طول میکشد.

http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/11/25.jpg
.
این مدت کم ارزش بغض و کینه و دشمنی با همدیگر رو دارد؟
بهتر نیست از فرصت کم برای مهربونی با همدیگر استفاده کنیم؟؟



یک شنبه 22 مرداد 1391برچسب:love, :: 15:11 ::  نويسنده : sara       


حالا که تموم شد تو هم داری می ری
مبادا دست کسی رو بگیری
خدایا نگاه کن درست تو چه وقتی
پر از اشکم اما می خندم به سختی
گلوم و رها کن تو ای هق هق من
می موندم من و اون نبود عاشق من
مبادا که عشقم تو قلبش بمیره
می ترسم که دست کسی رو بگیره
بگین کار اینبار ازم بر نیومد
بگین کم آوردم یا صبرم سر اومد
بگین باز بیاد و به قلبم بشینه
بگین جای اسمش هنوز نقطه چینه


یک شنبه 22 مرداد 1391برچسب:love, :: 15:7 ::  نويسنده : sara       
وقتی زنی عــاشـق میشود،دستــِـ خـودش نیستــ ؛

بــا صـدای آرام صـحـبـتــ میکند . . .عـشـوه هـایـش بـیـشـتــر میشود . . .

حـسـادت زنــانــه میکند . . . چـون نمیخواهد کـسی حـتـی بـــه عـشـقـش نـگاه کـنـد،

هـمـیـشــه میگویـــد تــــو مــا ل مــن هـسـتـی !

دوستــ دارد عشقش، از پشتــ دستانش را دور بـدنـش حـلـقـه کند، گـردنش را بـبوسـد

... چشمانش خــُـمـار میشود.به آرامی گـوشـه ی لـبـش را گـــاز میگیرد . . .

صدایش میلرزد، زیر لب میگوید دوستـتــ دارم !

زن میداند کــه وجودش با عشق کامل تر میشود و بــا بــوســـه ای عاشقانــه بــه اوج آرامــش میرسد . .


چهار شنبه 11 مرداد 1391برچسب:سرگذشت, :: 14:40 ::  نويسنده : sara       

سلام:

یه دروغ بهش گفتم

بهش خیانت کردم

خیانت جسمی نه خیانت کلامی

یه کاری رو نباید انجام میدادم و انجام دادم

هیچوقت خودمو نمی بخشم

از اونم خواستم هیچوقت منو نبخشه

چون به خدا قول داده بودم هیچوقت بهش دروغ نگمو زیر قولم زدم

امروز دستمو گذاشتم رو قرآن و کامل واسش تعریف کردم

راست راست گفتم

ولی بعدش بهش گفتم که منو فراموش کنه و دیگه بهم زنگ نزنه

چون دیگه روم نمیشه تو چشای قشنگش نگاه کنم

امیدوارم خوشبخت بشه

خودمو نمیبخشم



سه شنبه 3 مرداد 1391برچسب:سرگذشت, :: 21:51 ::  نويسنده : sara       

بعد از مدت ها رابطه مون داره روز به روز بهتر میشه

بهم قول داده دیگه هیچوقت بهم دروغ نگه

چند روز پیش با دوستاش رفته بود بیرون از صبحش بهم زنگ نزدو خبری ازش نبود

تا اینکه از گوشی زن داداشش بهم اس داد که بیرونه و گوشیشو خونه جا گذاشته و تا یک ساعت دیگه بر میگرده

بهم زنگ میزنه

بعد فهمیدم گوشیش دستش بوده

نمیدونم شاید من زیاد اذیتش میکنم که مجبور شده این دروغو بگه

به هر حال شبش دیدمشو با هم حرف زدیم

خیلی از دستش عصبانی بودم

داشت عین بچه هایی که کار بدی میکننو از مامانشون طلب بخشش میکنن حرف میزد

آخه اگه من اونو نبخشم کیو ببخشم؟

وای چقد دلم میسوخت وقتی اونطوری حرف میزد

کلی باهاش دعوا کردم

وقتی سرمو برگردوندم طرفش دیدم اشک تو چشاش جمع شده

من عشقمو به گریه انداخته بودم

واقعا متاسفم هیچوقت دلم نمیخواست باعث گریه ی مردم بشم

اولین بار بود که اشکشو دیدم

تو این 5 سال هیچوقت ندیده بودم حتی زیر بار بزرگترین مشکلات سر خم کنه

چقدر قیافش دوست داشتنی شده بود دوست داشتم هرچه زودتر بغلش کنم

البته نا گفته نماند که بعدش خودم زدم زیر گریه و اومد بغلم کرد

اون قدرت مردونشو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم

چشماش خیلی قشنگه فکر کنم همون چشماشه که منو طلسم کرده و اسیرش شدم

خدا جون واسم نگهش دار

الان ماه رمضونه شوهر جونم به خاطر مشکلات عصبی که معدشو از کار انداخته و مسببش من بودم نمیتونه روزه بگیره

البته تا الان هر روز پا شده با من سحری خورده و تلاششو کرده

ولی خب نتونست ادامه بده و وسط روز مجبور شد بازش کنه

قربونش برم که این همه مشکل داره و باز عین یه مرد پشتمه

اگه نبود میخواستم چکار کنم؟

دوستت دارم نفسم



دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:سرگذشت, :: 14:13 ::  نويسنده : sara       

سلام

فکر کنم خیلی وقته نیومدم اینج و واسه عشقم چیزی ننوشتم

خیلی اتفاق ها افتاده

رفتیم حلقه دیدیم بعدش خریدیم

امتحانامو دادمو

چند بار دیدمشو کلی خوش گذروندیم

واسم ترشیو آبنبات چوبی خرید که با هم خوردیم خیلی حال داد

از همین امروز قرار شده بخاطر درسمو درسش 5و10و15و20و...

هر ماه بهم زنگ بزنه

منم فقط اگه کار مهمی باهاش داشتم بهش زنگ بزنم

مثلا اگه خواستیم بریم بیرونو همدیگرو ببینیم

هنوز دوستش دارم

هنوز عاشقشم

هنوز ماهه منه

با اینکه جدیدا زیادتر دعوا میکنیم

اما هردومون زود همدیگرو میبخشیمو کوتاه میایم

چند روز پیش که دیدمشو حلقمو داد

خیلی خوشگلتر شده بود

وقتی میخواست بهم بده نشستو ازم خواستگاری کرد

چه احساسی قشنگی بود وقتی دلم داشت از جاش میومد بیرون

نمیدونم اگه یه روز نباشه میخوام زندگیمو چطوری بگذرونم

خداکنه همیشه کنارم با خوشی زنگی کنه

خیلی اذیتش میکنم

نمیدونم چطوری اذیتامو کم کنم

از سر کار که میاد خسته بدون ناهارو خواب تا آخر شب به من اس میده

الهی بمیرم انقدر از دستم زجر نکشه

پول شارژامونو تمامشو اون میده

این چند وقته که هرچی کار کرد خرج من واسه شارژو حلقه و ... کرد

چطوری ازش تشکر کنم؟

فقط میدونم خیلی شرمندشم

بخاطر اذیتامو همه چی

چطوری میتونم ادعا کنم دوستش دارم در حلیکه با اذیتام واسش روز

خوشی نذاشتم

خیلی بخشنده است خیلی مرده

میخوامش تا آخر عمرم



یک شنبه 12 آذر 1390برچسب:سرگذشت, :: 18:36 ::  نويسنده : sara       

دیروز عشقمو دیدم

الهی بمیرم چقدر لاغر شده بود

چند وقت بود ازش غافل شده بودم

چرا نفهمیدم داره این همه سختی میکشه

خودمو نمیبخشم

من که این همه دوستش دارم یعنی من که این همه ادعای دوست داشتنشو

میکنم چرا انقدر ازش غافل بودم

عشقم از این به بعد بیشتر مراقبتم

قول میدم

خدا هم کمکم میکنه